تبلیغات
دانشگاه ازاد شیراز - تو از دیاری
شنبه 3 مرداد 1388

تو از دیاری

   نوشته شده توسط: عبدالمجید معتمدی    

من از دیاری !تو از دیاری ! نگاهمان به هم افتاد نگاهی که سراسر خلوص و محبت و پاکی بود .لحظه ای چشمها به هم دوخته شد و قلبها لرزید .بعد از آن تصویری که در دلهایمان افتاد به هم عادت کردیم ! نمی شد لحظه ای همدیگر را نبینیم انگار دستی ما را در راه هم قرار می داد .لحظه های خوشی بود .خنده ها شوخی ها و کنایه ها و گاهی هم گریه ها و ... زمان این جلاد بیرحم به سرعت می گذشت و من تو هر روز به هم بیشتر دل می باختیم اما ناباورانه از هم دور می شدیم .تو رفتی و از نگاهم گم شدی به هر جا که چشم می اندازم آن نگاه آن لرزش قلب نمی یابم اکنون من مانده ام و کوله باری از خاطره و تصویر خاطره اولین دیدار -اولین نگاه و... و دوباره لرزش قلب .آری دیروز بود که خورشید گرم تازه داشت از  خو دنمایی می کرد و تو ای یار زمن پرسیدی که عطر گل یاس ا ز کجا  مشام را نوازش منماید!آیا کسی به خود عطر یاس زده یا اینکه بوی آن از حیاط منبعث گردیده و دل خراب من که در باغستان عشق مبهوت بود در جواب گفت نمی دانم شاید از حیاط منبعث گردیده قلبم لرزید و دیگر ...


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر